«به نام خدایی که زیباست و زیباییها را دوست دارد»

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دیدین دیشب چه بارون قشنگی اومد؟از بس که هوای تهران خشک وآلودهست وقتی حتی دو قطره بارون هم میاد آدم به وجد میاد و دلش میخواد بره تو هوای آزاد وزیر بارون خیس بشه. همون کاری که من کردم. یاد شعر سهراب  افتادم، همون شعر معروف...

چترها را باید بست...زیر باران باید رفت...فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.با همه مردم شهر زیر باران باید رفت...

واقعا آدم روحش تازه میشه و دلش میخواد ساعتها همون جور بمونه.

امروز صبح پس از بارون دیشب چقدر همه چیز زیباتر و دلپذیرتر شده بود. میخواستم  برم بیرون که تو باغچه حیاط چشمم به بوته گل سرخ افتاد. دیدم یکی از غنچه‌هاش باز شده، وای که چقدر خوشگل بود. انگار داشت حرف میزد و میخندید.

خواستم بچینمش اما دلم نیومد زندگیش رو ازش بگیرم. اون گل روی همون بوته زیبا بود. رمز و رازی داشت که نمیتونست بگه. باز هم یاد سخن سهراب افتادم...

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ  کار ما شاید اینست که در افسون گل سرخ شناور باشیم.

واقعا  که تمام هستی و کائنات و خلاصه همه مخلوقات خدا پر رمز رازه. و ما به دنبال کشف اسرار و رمز و رازها هستیم. و قرنهاست که پی «آواز حقیقت»دویده‌ایم.

راستی شما فکر می کنید چطوری میتونیم پی آواز حقیقت بریم یا بدویم با حتی بپریم.

بهتر نیست اول از خودمون شروع کنیم و اول «حقیقت درون»خودمون‌رو پیدا کنیم؟

نظر شما چیه؟

/ 0 نظر / 2 بازدید